ژواناژوانا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

دختر کوچولوی ما

بابا رضا جات خیلی خالیه

امروز یکشنبه 30 مرداد ماه سال 90 هستش. مصادف با 21 ماه رمضان که مامان منیرم بعد از کلی صحبت و مقدمه چینی خبر فوت بابارضا رو به من داد. ظاهراً بابارضا وقتی من هنوز زایمان نکرده بودم به رحمت خدا رفته بود، ولی برای اینکه یه موقع اتفاقی برای من نیوفته هیچ کس به من خبر نداده بود. بابا رضا جون خیلی دوست داشتم که الان کنارمون میبودی و دخترمو بغل میکردی، جات واقعاً خالیه و دل منو با رفتنت به درد آوردی. دوست داشتم تو عکسای دسته جمعیمون که با دخترم انداختیم تو هم مثل همیشه مهربون و خندان حضور داشتی. میدونم که الان هم اینجا حضور داری و همه ما ها رو میبینی و این ماییم که نمیتونیم تو رو ببینیم. جایی که تو هستی خیلی بهتر از جاییکه ما هستیم واسه همین ازت...
30 مرداد 1390

دومین روز زندگیت

امروز 23 مرداد سال90، دومین روزه زندگیه فرشته آسمونی من و حامد. بعد از اینکه اومدیم خونه، من که خیلی خسته بودم و یه درد عمیق تو کمرم احساس میکردم، حرکت کردن و راه رفتن به شدت برام سخت بود، خدا رو شکر خانوادم پیشم بودن و همه جوره بهم کمک میکردن. بعد از اینکه بهت شیر دادم با همدیگه خوابیدیم، انگار تو هم خیلی خسته بودی که با اون پاهای کوچولوت تونسته بودی این همه راه رو از بهشت تا دنیا بیای. فاصله های شیرخوردنت خیلی کم بود، زود به زود گرسنه میشدی انگار. منم با اشتیاق بهت شیر میدادم. البته شیرم زیاد نبود. وقتی کنارمون میخوابیدی من و بابات دلمون نمیومد که بخوابیم، دوست داشتیم تو بخوابی و ما ساعتها نگات کنیم. بیگناهی و پاکی تو چهرت موج میزد، واقعاً...
23 مرداد 1390

هفته 34 ام و عید نیمه شعبان

امروز یکشنبه ٢٦ تیرماه سا ١٣٩٠ هستش و تولد امام زمان(عج). ١١ سال پیش در یک همچین شبی دایی جلال عروسی کرد البته اون سال نیمه شعبان ١٧ آبان بود. از اون سال به بعد همیشه نیمه شعبان سالگرد ازداجشون رو جشن کوچیک میگیرن. امسال هم مثل هرسال شام رفتیم بیرون و بعد هم رفتیم پارک تا رسیدیم خونه ساعت ١ نیمه شب بود. خدا رو شکر که امشب هم خیلی بهمون خوش گذشت. هر چند که جای دخترمون خالی بود. ولی مطمئنم که چون من شاد بودم اونم شاد شده.
26 تير 1390

هفته 33 ام و جشن سیسمونی

امروز پنج شنبه ٢٤ ام تیر ماه سال ١٣٩٠ هستش. دلم نیومد واسه دخترم جشن سیسمونی نگیرم، واسه همین برای امروز  مهمون دعوت کردیم تا همه کنار هم خوشحال باشیم. خاله هام و دختر خاله هام و عمه ام و دختر عمه هام و مامانم اینا و چند تا از دوستام و عمو فرهادم اینا و آخر از همه هم مامان بابا حامد رسیدن خونمون. خیلی خیلی خوش گذشت، انقدر شلوغ و پلوغ شده بود که نگو. کلی هم عکس گرفتم که در اولین فرصت میزارم تو وبلاگ دخترم. تازه دخترم باز هم کلی هدیه و یادگاری جمع کرد. مطمئنم که اگه الان خودش اینجا بود کلی ذوق میکرد. به جاش طهورا کلی ذوق کردو حسابی خوشحال بود. امروز هم با اینکه من کاری نکرده بودم ولی کلی خسته شدم. 
24 تير 1390

هفته 32 ام و جشن سیسمونی با حضور دوستای خوبمون

امروز جمعه ١٧ ام تیر ماه ١٣٩٠ هستش. من و حامد تصمیم گرفتیم پیشاپیش به افتخار تولد دخترمون یه مهمونی کوچیک بگیریم و دوستامونو تو خوشحالیمون شریک کنیم. خاله آنجی از روز قبل اومد خونمون تا کمکمون کنه، بابا حامد هم کلی زحمت کشید. من با اینکه کار خاصی نکرده بودم ولی یه کمی خسته شدم. از نزدیکای ظهر کم کم مهمونا تشریف آوردند. اول از همه عمو حسین و خاله شهرزاد اومدند. بعدش هم خاله مریم و عمو علیرضا و خاله بهار و خاله مهسا و خاله نرگس  و دایی سینا رسیدند. بعد از چند دقیقه هم خان عمو فرشید و عمو مهدی و خاله هانیه اومدند. بعد هم عمو مهدی همکار بابا حامد رسید. عمو حمید و عمو فربد هم یه کمی دیرتر اومدند. خاله نازنین و عمو جلال ...
17 تير 1390

هفته 31 ام و سونوی وزن

امروز شنبه ١١ ام تیرماه ١٣٩٠ هستش. قراره برای اندازه گیری وزن دخترم بریم سونوگرافی.  بعد از خوردن آب به قدر کافی خانوم دکتر با دقت سونو رو شرع کرد و بعد از اندازه گیریهای لازم بر اساس اندازه هایی که بدست آورده بود وزن دخترمو ٢٣٠٠ تخمین زد.  بعد هم با توجه به سن بارداری و وزن الانش حدود وزنه هنگام تولد ژوانا جونمو بین ٣٣٠٠ تا ٣٥٠٠ حدس زد. دخترم حسابی بزرگ شده بود، خدا رو شکر که همه علائم خوب و راضی کننده بودند. بعد از سونوگرافی رفتیم خونمون و من که حسابی خسته شده بودم تا غروب خوابیدم. راستی من از اول تیر ماه دیگه سرکار نرفتم، گرما واقعاً اذیتم میکنه، ضمن اینکه رفت و آمد از پله ها خیلی برام سخت شده. دوست دارم تو خونه استراحت کنم...
11 تير 1390

هفته 36 ام

امروز ١٠ مرداد سال ١٣٩٠ هستش. با ٢ هفته تاخیر رفتم مطب دکترم. البته نه اینکه تو این دو هفته دکتر نرفته باشما. بلکه به خاطر یه سری مشکلات دکترم با بیمه ام و بیمارستانم رفتم پیش یه دکتره دیگه. وقتی با بابا حامد رفتیم داخل مطب دکترم با حالت خیلی متعجبی که منو حامد رو واقعاً ترسوند گفت وای چه قدر ورم کردی، این همه وقت کجا بودی؟! تازه اینارو با دعوا میگفتا! بعد هم که منو معاینه کرد باز هم با حالت استرس زایی گفت بچه خیلی درشت شده، منم که کلاً چند روزی بود که حال نداشتم و دوباره به حال استفراغ افتاده بودم و رنگ به رخم نبود، خودمو یهو باختم و زدم زیره گریه................. تنها شانسی که آوردم این بود که فشارم هوز خیلی بالانرفته بود. دکترم گفت ...
10 تير 1390