جواب آزمایشت
یکی یدونه مامان و بابا، امروز بالاخره شنبه ٤ دی سال ٨٩ هم از راه رسید و من و بابایی مشتاق به دنبال خبری از وجود تو. البته بابایی صبح رفت سرکار ولی من امروزو به خودم مرخصی دادم تا سر موقع به وقتی که آزمایشگاه بهم گفته بود برسم دلم نمیخواست خودمو و تو رو بیشتر از این منتظر بزارم. میدونستم که تو هم مثل ما مشتاقی که به مامان و بابات بگی که تو هم هستی و تو لحظه های زندگی شریکمون شدی. ساعت ۱ باید میرفتم آزمایشگاه، ولی دل تو دلم نبود، اصلاً خواب به چشمم نمیومد، از صبح زود بلند شدم و خودمو با کارای خونه سرگرم کردم عزیز دلم.![]()
تا اینکه ساعت نزدیکای ۱ شد، حاضر شدم و به طرف آزمایشگاه رفتم. وقتی رفتم جوابو گرفتم انقدر هل بودم که از محتواش چیزی دستگیرم نشد و برگه رو دادم دست متصدی آزمایشگاه و خواستم بهم بگه جواب چیه.خانومه منو با تعجب نگاه میکرد، پرسید اولین تجربتو که انقدر هول شدی، ولی من هیچی نگفتم و فقط منتظر جواب بودم که گفت مثبته و تو داری مامان میشی. وای خدایا باورم نمیشد دوباره پرسیدم: مطمئنید؟ گفت آره عزیزم بهت تبریک میگم و برگه رو داد دستم.![]()
منم وقتی از آزمایشگاه اومدم بیرون به اولین کسی که زنگ زدم بابایی بود، طفلکی حسابی شوک شده بود، همش میخندید و میگفت مطمئنی! منم که دیگه مطمئن شده بودم مدام حرفمو تکرار میکردم. بعد هم سوار ماشین شدم تا برگردم خونه، ولی اصلاً نفهمیدم چه جوری برگشتم، انگار تو یه عالم دیگه ایی بودم. فکرت یه لحظه هم از سرم بیرون نمیرفت، نسبت بهت سرشار از احساس بودم، انقدری که وجودم به وجوت بسته شده بود.![]()
دیگه یه فرشته مهربون داشتم که لحظه به لحظه کنارم بود، چنان نزدیک که نفسامون یکی شده بود، از اینجا به بعد چشم انتظاری مون برای دیدن همدیگه شروع شده بود، مامانی برای دیدنت لحظه شماری میکنه فرشته دوست داشتنیم.![]()
بابایی هم امروز زودتر از همیشه اومد خونه با یه شاخه گل رز تا بتونه بهت خوشامد بگه، تا تو بدونی چه قدر دوست داره و منتظر اومدنته. خدایا این یکی از بهترین هدیه هایی بود که به ما عطا کردی ازت ممنونیم.![]()


جواب آزمایشت
